شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
149
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
[ 48 ] ذكر نكاح سلطان دختر سلطان طغرل را جماعت زنان از قبل دختر سلطان طغرل به تبريز آمدند و رغبت او را در تزوّج * سلطان عرض كردند ، و نمودند كه وى بشهود عدول از اتابك اوزبك مطلّقه است . سلطان اجابت كرد به شرط آنكه وقوع طلاق اتابك ثابت شود . قاضى كمال الدّين قاضى ورزقان كه از حوالى تبريز است با شخصى ديگر گواهى دادند كه اتابك طلاق او را بر غدر بفلانى تعليق كرده است و گفته كه : با وى غدر نكنم ، و اگر بكنم مطلّقه باشد . بعد از ان غدر كرده است و عزّ الدّين قزوينى كه فقيهى بزرگ بود و در آن وقت در تبريز حاضر ، بوقوع طلاق حكم كرد . و ملكه برسم نثار مالهاى بىشمار بفرستاد ، و عقد نكاح بستند ، و سلطان جهت زفاف از تبريز بخوى رفت ، و بعد از دخول سلماس و ارمى را در اقطاع ملكه بيفزود . و صدر ربيب الدّين وزير اتابك ازبك حكايت كرد كه : اتابك در آن وقت از اعمال نخجوان بقلعهء ألنجه بود . هر روز استيلاء سلطان بر بلاد خود اندك اندك مىشنيد غير ازين نمىگفت كه : إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ « 1 » ، تا وقت آنكه خبر نكاح ملكه بشنيد ، پرسيد كه : برضاى مذكوره بود ، و يا اكراه كردند ؟ مخبر اعلام كرد كه : رغبت صادق از طرف مذكوره بود ، و سلطان رغبتى نداشت ، مضطرّ شد ، بل كه شهود طلاق را ملكه خلعت داد و نوازش كرد . * گفت در حال سر بر بالين نهاد ، و محموم شد ، و بعد از چند روز درگذشت . « 2 »
--> ( 1 ) - سورهء اعراف ( 7 ) آيهء 128 . ( 2 ) - يك باب دربارهء نصب عز الدين قزوينى به قضاى تبريز اينجا در متن عربى هست كه مترجم نياورده است .